عادت...عشق

خرید بک لینک

زن دستش را بریده بود اندازهای که نیاز به بخیهداشت. با شوهرش آمده بود. وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را رویپاهایش گذاشت.

تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید وقربان صدقهاش رفت.

وقتی رفتند هرکسی چیزی گفت، یکی گفت زنذلیل، یکیچندشش شده بود و دیگری حالش بهم خورده بود!

یادم افتاد به خاطرهای دور روی همان تخت. خاطرهیزنی با سر شکسته که هر چه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که میترسید از پاسخزن.

زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که بازهم دست مردرا طلب میکرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام درگوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست...

اما وقتی آنها رفتند کسی چیزی نگفت! هیچکس چندششنشد و هیچکس حالش بهم نخورد... همه چیز عادی به نظر آمد و من فکر کردم ما مردمیهستیم که به دیدن آدمی بر سر دار بیشتر عادت داریم تا دیدن مرد و زنی عاشق!!!


مجموعه داستان های نوروزی2...

ما را در سایت مجموعه داستان های نوروزی2 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 213 تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 3:46

صفحه بندی