زن دستش را بریده بود اندازهای که نیاز به بخیهداشت. با شوهرش آمده بود. وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را رویپاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید وقربان صدقهاش رفت.
وقتی رفتند هرکسی چیزی گفت، یکی گفت زنذلیل، یکیچندشش شده بود و دیگری حالش بهم خورده بود!
یادم افتاد به خاطرهای دور روی همان تخت. خاطرهیزنی با سر شکسته که هر چه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که میترسید از پاسخزن.
زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که بازهم دست مردرا طلب میکرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام درگوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست...
اما وقتی آنها رفتند کسی چیزی نگفت! هیچکس چندششنشد و هیچکس حالش بهم نخورد... همه چیز عادی به نظر آمد و من فکر کردم ما مردمیهستیم که به دیدن آدمی بر سر دار بیشتر عادت داریم تا دیدن مرد و زنی عاشق!!!
ما را در سایت مجموعه داستان های نوروزی2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 213